اختلال شخصیت اسکیزوئید
اختلال شخصیت اسکیزوئید

مردی که نبودنش را کسی احساس می‌کرد، اما خودش نه

آرمان ۳۵ سال داشت. زندگی‌اش منظم بود؛ شغل ثابتی داشت، به‌تنهایی زندگی می‌کرد و بیشتر وقت آزادش را با کتاب، فیلم و کارهایی می‌گذراند که نیازی به حضور دیگران نداشتند. همکارانش او را مردی آرام، کم‌حرف و سرد می‌دانستند. نه اهل درد دل بود، نه از کسی توقعی داشت و نه برای حفظ رابطه‌هایی که به‌تدریج کمرنگ می‌شدند، تلاش چندانی می‌کرد.

مادرش همیشه از این موضوع ناراحت بود. می‌گفت آرمان حتی وقتی چند هفته به دیدن خانواده نمی‌رفت، ظاهراً دلتنگ کسی نمی‌شد. آرمان هم نمی‌فهمید چرا فاصله‌گرفتن از آدم‌ها باید این‌قدر دیگران را ناراحت کند. از نظر او، هرکس زندگی خودش را داشت و دلیلی وجود نداشت که آدم‌ها دائماً درگیر زندگی یکدیگر باشند.

چند سال قبل، زنی به نام نازنین وارد زندگی‌اش شده بود. نازنین از آرامش آرمان خوشش می‌آمد، اما هرچه رابطه‌شان جدی‌تر می‌شد، بیشتر احساس می‌کرد با دیواری نامرئی روبه‌روست.

آرمان به‌ندرت برای دیدن نازنین پیش‌قدم می‌شد. اگر نازنین تماس نمی‌گرفت، ممکن بود چند روز بگذرد و او هیچ تماسی نگیرد. در رابطه جنسی نیز علاقه چندانی نشان نمی‌داد و به‌ندرت آغازگر رابطه بود. نازنین بارها از خودش پرسیده بود که آیا دیگر برای آرمان جذاب نیست یا اینکه او اساساً به نزدیکی عاطفی و جسمانی نیاز چندانی ندارد.

یک روز، وقتی نازنین از او پرسید چرا هیچ‌وقت برای نزدیک‌ترشدن تلاش نمی‌کند، آرمان پاسخ داد: «من از تو ناراحت نیستم. فقط نمی‌فهمم چرا باید دائماً ثابت کنیم که به هم علاقه داریم.»

نازنین احساس می‌کرد در رابطه‌ای تنها مانده است؛ رابطه‌ای که در آن، بیشتر تلاش‌ها برای نزدیک‌شدن از طرف او انجام می‌شد.

اما آرمان بخش دیگری از زندگی‌اش را هم داشت که کمتر کسی از آن خبر داشت.

گاهی پس از روزهای کاری طولانی، در خانه مشروب می‌نوشید. می‌گفت این کار به او کمک می‌کند ذهنش را از کارهای روزانه جدا کند. به‌تدریج، تعداد دفعات مصرفش بیشتر شده بود؛ به‌خصوص در روزهایی که احساس می‌کرد دیگران از او انتظار دارند بیشتر در دسترس باشد یا درباره احساساتش توضیح بدهد.

اسکیزوئید

او مصرفش را مشکل خاصی نمی‌دانست. وقتی نازنین درباره آن سؤال می‌کرد، می‌گفت: «این زندگی خودمه. نه مزاحم کسی می‌شم و نه از کسی چیزی می‌خوام.»

نازنین نگران بود که مصرف الکل بر زندگی و رابطه‌شان تأثیر بگذارد، اما آرمان تمایلی به صحبت درباره آن نداشت. او ترجیح می‌داد مسائل شخصی‌اش را برای خودش نگه دارد و از گفت‌وگوهایی که به توضیح احساسات یا تغییر عادت‌هایش منجر می‌شدند، فاصله بگیرد.

یک شب نازنین از او پرسید: «اگه یه روز دیگه نباشم، دلت برام تنگ می‌شه؟»

آرمان مدتی سکوت کرد و گفت: «نمی‌دونم. چرا باید درباره چیزی که هنوز اتفاق نیفتاده فکر کنم؟»

نازنین گریه کرد. آرمان ناراحتی او را می‌دید، اما نمی‌دانست چه واکنشی نشان دهد. چند دقیقه بعد، نازنین از خانه بیرون رفت.

وقتی روز بعد پیام داد که دیگر نمی‌تواند این رابطه را ادامه دهد، آرمان فقط نوشت: «متوجه‌ام. امیدوارم حالت خوب باشه.»

او برای بازگرداندن نازنین تلاش نکرد. روزهای بعد هم زندگی‌اش تقریباً به روال سابق ادامه یافت؛ کار، خانه، کتاب و گاهی مصرف الکل.

از بیرون، انگار پایان رابطه هیچ تأثیری بر زندگی‌اش نگذاشته بود. بااین‌حال، نمی‌شد تنها از روی واکنش ظاهری او درباره تمام احساسات درونی‌اش قضاوت کرد.

این داستان برخی ویژگی‌های مرتبط با اختلال شخصیت اسکیزوئید، از جمله تمایل محدود به روابط نزدیک، ابراز هیجانی کم و علاقه اندک به رابطه جنسی با دیگران را به تصویر می‌کشد. مصرف الکل نیز بخشی از زندگی این شخصیت است، اما نمی‌توان بدون ارزیابی بیشتر نتیجه گرفت که ناشی از اختلال شخصیت اوست یا علت فاصله عاطفی او محسوب می‌شود.

گاهی آنچه از بیرون سردی به نظر می‌رسد، تنها بخشی از دنیای پیچیده یک انسان است؛ دنیایی که برای فهمیدنش باید فراتر از رفتارهای قابل‌مشاهده رفت.