مردی که به هیچکس اعتماد نداشت
سامان ۳۸ سال داشت و همیشه معتقد بود اعتمادکردن به آدمها، سادهلوحی است. در شرکت، همکارانش او را فردی دقیق و مسئولیتپذیر میدانستند؛ اما کمتر کسی حاضر بود با او درد دل کند. سامان حرفهای دیگران را بهخاطر میسپرد، به تغییر لحنشان توجه میکرد و گاهی هفتهها درباره جملهای معمولی فکر میکرد که شاید از نظر دیگران هیچ معنای خاصی نداشت.
یک روز، مدیرش در جلسه گفت: «سامان، فکر میکنم بهتره گزارش پروژه رو دوباره بررسی کنی.»
همین جمله کافی بود تا ذهن سامان درگیر شود. آیا مدیرش واقعاً نگران کیفیت کار بود یا میخواست او را جلوی دیگران بیکفایت نشان دهد؟ چرا این حرف را در حضور بقیه زده بود؟ آیا کسی پشت سرش درباره عملکردش صحبت کرده بود؟
آن شب، سامان بارها جلسه را در ذهنش مرور کرد و به این نتیجه رسید که احتمالاً همکارانش در تلاشاند جایگاه او را تضعیف کنند.
این اولین بار نبود. او اغلب تصور میکرد دیگران ممکن است از اعتمادش سوءاستفاده کنند و حتی کمکهای دوستانه را هم با تردید میپذیرفت. اگر کسی لطفی در حقش میکرد، بهجای اینکه خوشحال شود، از خودش میپرسید: «در عوضش چی میخواد؟»
همسرش، مریم، هفت سال بود که با او زندگی میکرد. اوایل رابطه، سامان را مردی جدی و مراقب میدانست؛ کسی که بهراحتی تحتتأثیر دیگران قرار نمیگرفت. اما بهمرور، همین ویژگی به یکی از دشوارترین بخشهای زندگی مشترکشان تبدیل شد.
اگر مریم دیرتر از معمول به خانه میرسید، سامان میپرسید کجا بوده و چرا زودتر خبر نداده است. اگر هنگام پاسخدادن به پیامی لبخند میزد، میخواست بداند چه کسی پیام داده و موضوع چه بوده است. حتی وقتی مریم توضیح میداد، سامان گاهی تصور میکرد بخشی از حقیقت را پنهان میکند.
یک شب، مریم تلفنش را روی میز گذاشت و برای آمادهکردن شام به آشپزخانه رفت. وقتی برگشت، سامان گفت: «چرا وقتی من میام، صفحه گوشیت رو خاموش میکنی؟ چیزی هست که نباید ببینم؟»
مریم با تعجب به او نگاه کرد. «سامان، من فقط داشتم غذا درست میکردم.»
سامان جواب داد: «من فقط سؤال پرسیدم. اگه چیزی برای پنهانکردن نداری، چرا ناراحت میشی؟»
مریم دیگر چیزی نگفت. خسته شده بود از اینکه هر توضیحی میتوانست به پرسشی تازه تبدیل شود و هر ناراحتیاش، از نظر سامان، نشانهای مشکوک به نظر برسد.
فاصله میان آنها به رابطه عاطفی محدود نمانده بود. در روابط جنسی نیز سامان گاهی بهجای لذتبردن از صمیمیت، درگیر تردید میشد. اگر مریم تمایلی به رابطه نداشت، ممکن بود تصور کند دیگر به او علاقهای ندارد یا چیزی را از او پنهان میکند. اگر هم مریم پیشقدم میشد، گاهی با خودش فکر میکرد شاید میخواهد احساس گناه او را کم کند یا بحثی را به پایان برساند.
مریم احساس میکرد برای اثبات صداقتش باید مدام توضیح بدهد؛ بااینحال، هیچ توضیحی برای مدت طولانی خیال سامان را راحت نمیکرد.
در محل کار هم اوضاع بهتر نبود. سامان بهندرت درباره برنامههایش با همکاران صحبت میکرد، چون نگران بود اطلاعاتش علیه خودش استفاده شود. وقتی یکی از همکارانش در غیاب او مسئولیت بخشی از پروژه را برعهده گرفت، سامان این اقدام را تلاشی برای تصاحب جایگاهش دانست؛ هرچند مدیرش گفته بود این تقسیم وظایف فقط بهدلیل فشردگی زمان انجام شده است.
سامان به یکی از دوستان قدیمیاش گفته بود: «آدم باید همیشه حواسش جمع باشه. بیشتر آدما تا وقتی باهات خوبن که براشون منفعت داشته باشی.»
دوستش پرسیده بود: «تا حالا فکر کردی شاید بعضی وقتها داری بیش از حد بدبینانه به اتفاقها نگاه میکنی؟»
سامان با ناراحتی جواب داده بود: «این حرف رو فقط کسی میزنه که هنوز نفهمیده آدما واقعاً چطورن.»
در ماههای اخیر، سامان گاهی پس از بحث با مریم، شبها الکل مینوشید. میگفت این کار کمک میکند آرامتر شود و دیگر به اتفاقات روز فکر نکند. اما بعضی شبها، پس از نوشیدن، حساسیتش به حرفها و رفتارهای مریم بیشتر میشد و بحثهایی که میتوانستند با گفتوگویی ساده تمام شوند، طولانیتر میشدند.
مریم چند بار پیشنهاد کرد برای مشاوره زوجی مراجعه کنند. سامان ابتدا مخالفت کرد؛ معتقد بود مشکل از رفتار دیگران است، نه از او. اما وقتی مریم گفت دیگر نمیتواند در رابطهای زندگی کند که در آن دائماً باید بیگناهیاش را ثابت کند، سامان برای نخستین بار پذیرفت که شاید لازم باشد درباره این وضعیت با متخصص صحبت کند.
در جلسه نخست، درمانگر از او پرسید: «فکر میکنید چه چیزی باعث شده اینقدر مراقب رفتار دیگران باشید؟»


