زنی که آرزوی نزدیکشدن داشت، اما همیشه عقب میکشید
نگار ۲۹ سال داشت و همیشه میگفت دلش میخواهد دوستان بیشتری داشته باشد، وارد یک رابطه عاطفی شود و در محیط کار اعتمادبهنفس بیشتری پیدا کند؛ اما هر بار که فرصتی برای نزدیکشدن به دیگران پیش میآمد، ترس به سراغش میآمد. ترس از اینکه حرف اشتباهی بزند، مسخره شود یا دیگران متوجه شوند آنقدرها هم که باید، دوستداشتنی نیست.
در محل کار، نگار ایدههای خوبی داشت، اما بهندرت در جلسهها نظر میداد. بارها پیش از صحبتکردن، جملههایش را در ذهن مرور میکرد و با خودش میگفت شاید حرفش احمقانه به نظر برسد. وقتی مدیرش از او میخواست در جلسهای نظر بدهد، لبخند میزد و میگفت: «چیز خاصی به ذهنم نمیرسه.» بعد از جلسه، ساعتها به حرفهایی فکر میکرد که میتوانست بزند و از اینکه سکوت کرده بود، ناراحت میشد.
نگار در دانشگاه هم همین تجربه را داشت. دوست داشت به جمع همکلاسیهایش بپیوندد، اما وقتی آنها را در کافه میدید، تصور میکرد شاید حضورش برایشان خوشایند نباشد. منتظر میماند کسی از او دعوت کند و اگر دعوتی دریافت نمیکرد، با خودش میگفت: «معلومه که منو نمیخوان.» حتی وقتی کسی با مهربانی با او رفتار میکرد، بهسختی باور میکرد که واقعاً از بودن در کنارش لذت میبرد.
چند ماه قبل، یکی از همکارانش به نام پیمان به او ابراز علاقه کرده بود. نگار از این موضوع خوشحال شده بود؛ مدتها بود که کسی را دوست داشت و آرزو میکرد رابطهای عاطفی را تجربه کند. اما بهجای پاسخدادن به علاقه پیمان، شروع کرد به پیدا کردن دلایلی برای فاصلهگرفتن. نگران بود وقتی بیشتر او را بشناسد، متوجه نقصهایش شود و ترکش کند. به همین دلیل، پیامهایش را با تأخیر جواب میداد و دعوتهایش را به بهانه مشغله رد میکرد.
پیمان بالاخره از او پرسید: «من کاری کردم که نمیخوای باهام وقت بگذرونی؟»
نگار میخواست بگوید نه، فقط میترسد. اما در نهایت گفت: «فکر میکنم بهتره همون همکار بمونیم.»
بعد از رفتن پیمان، بهشدت ناراحت شد. بارها پیامهای ردشده را مرور کرد و با خودش فکر کرد اگر کمی شجاعتر بود، شاید میتوانست رابطهای را تجربه کند که مدتها آرزویش را داشت.
در روابط عاطفی و جنسی، نگار به صمیمیت علاقه داشت، اما نزدیکشدن به دیگری برایش با نگرانی از قضاوت همراه بود. از اینکه بدنش بهاندازه کافی جذاب نباشد، تجربه کمی داشته باشد یا شریک عاطفیاش از رفتار او خوشش نیاید، میترسید. به همین دلیل، حتی تصور رابطه جنسی هم گاهی اضطراب زیادی در او ایجاد میکرد. او از تنهایی رنج میبرد، اما تنهایی را امنتر از موقعیتی میدانست که ممکن بود در آن طرد شود.
نگار در شبکههای اجتماعی هم بیشتر تماشاگر بود تا مشارکتکننده. عکسهایی را که دوست داشت منتشر نمیکرد، چون نگران بود دیگران درباره ظاهرش نظر منفی بدهند. حتی وقتی یکی از دوستانش از او تعریف میکرد، بهجای پذیرفتن تعریف، تصور میکرد شاید فقط از روی تعارف این حرف را زده است.
یک روز، پس از ردکردن دعوت دیگری، نگار در دفتر خاطراتش نوشت: «من از آدمها بدم نمیاد. اتفاقاً دلم میخواد کنارشان باشم. فقط قبل از اینکه بهم فرصت بدن، خودم تصمیم میگیرم که حتماً منو نمیخوان.»
چند هفته بعد، با تشویق یکی از دوستانش برای مشاوره مراجعه کرد. در جلسات اولیه مشخص شد که ترس از انتقاد و طردشدن، فرصتهای زیادی را از او گرفته است. نگار بهتدریج شروع کرد به بررسی این باور که هر اشتباه کوچکی باعث میشود دیگران او را نپذیرند و یاد گرفت که برای برقراری ارتباط، لازم نیست از ابتدا مطمئن باشد همه از او خوششان خواهند آمد.
داستان نگار برخی ویژگیهای مرتبط با اختلال شخصیت اجتنابی، مانند احساس بیکفایتی، حساسیت شدید به انتقاد، ترس از طردشدن و اجتناب از روابط اجتماعی با وجود تمایل به صمیمیت را به تصویر میکشد. بااینحال، خجالتیبودن یا اضطراب اجتماعی بهتنهایی برای تشخیص این اختلال کافی نیست؛ ارزیابی تخصصی باید پایداری و فراگیری این الگوها و تأثیر آنها بر زندگی فرد را بررسی کند.
گاهی فرد از تنهایی خسته است، اما ترس از اینکه بهاندازه کافی خوب نباشد، باعث میشود پیش از آنکه دیگران فرصت نزدیکشدن پیدا کنند، خودش فاصله بگیرد.


