اختلال شخصیت ضد اجتماعی
اختلال شخصیت ضد اجتماعی

مردی که همیشه راه خودش را می‌رفت

کاوه ۳۴ سال داشت و به‌خوبی می‌دانست چطور آدم‌ها را تحت‌تأثیر قرار دهد. خوش‌صحبت بود، اعتمادبه‌نفس بالایی داشت و معمولاً در اولین برخورد، فردی جذاب و باهوش به نظر می‌رسید. می‌توانست ساعت‌ها با کسی صحبت کند، به حرف‌هایش گوش دهد و خیلی زود اعتمادش را جلب کند؛ اما کسانی که مدت بیشتری او را می‌شناختند، تجربه متفاوتی داشتند. آن‌ها می‌دانستند که قول‌های کاوه اغلب تا زمانی اعتبار دارند که به نفع خودش باشند.
کاوه از نوجوانی عادت داشت قوانین را جدی نگیرد. در مدرسه بارها به‌دلیل درگیری با هم‌کلاسی‌ها و تخریب وسایل دیگران توبیخ شده بود. وقتی خانواده‌اش از او می‌خواستند مسئولیت رفتارش را بپذیرد، معمولاً می‌گفت دیگران شروع کرده‌اند و او فقط جوابشان را داده است. یک بار، پس از اینکه باعث آسیب‌دیدن یکی از هم‌کلاسی‌هایش شد، پدرش از او پرسید آیا از کاری که کرده پشیمان نیست. کاوه بدون مکث جواب داد: «وقتی آدم خودش رو ضعیف نشون بده، همه ازش سوءاستفاده می‌کنن.»
سال‌ها بعد، این طرز فکر در روابط کاری و اجتماعی او هم ادامه پیدا کرد. کاوه چند بار از دوستانش پول قرض گرفته بود و با وعده بازپرداخت، آن‌ها را به کمک‌کردن راضی کرده بود. اما وقتی موعد پرداخت می‌رسید، بهانه می‌آورد، تماس‌ها را بی‌پاسخ می‌گذاشت یا وانمود می‌کرد که اصلاً توافق مشخصی وجود نداشته است. وقتی یکی از دوستانش بالاخره با عصبانیت مقابلش ایستاد، کاوه گفت: «خودت خواستی پول بدی. من که مجبورت نکردم.»
او در محیط کار هم از توانایی‌اش در متقاعدکردن دیگران استفاده می‌کرد. اگر اشتباهی رخ می‌داد، معمولاً راهی پیدا می‌کرد تا مسئولیت آن را به گردن همکار دیگری بیندازد. در ابتدا، بعضی همکاران تحت‌تأثیر اعتمادبه‌نفسش قرار می‌گرفتند؛ اما به‌تدریج متوجه می‌شدند که همکاری با او می‌تواند به معنای پذیرفتن مسئولیت اشتباه‌هایی باشد که خودشان مرتکب نشده‌اند.
در روابط عاطفی نیز کاوه معمولاً شروعی هیجان‌انگیز داشت. وقتی با سارا آشنا شد، تقریباً هر روز برایش پیام می‌فرستاد، او را به رستوران‌های گران‌قیمت می‌برد و درباره سفرها و آینده مشترکشان حرف می‌زد. سارا احساس می‌کرد بالاخره با مردی آشنا شده که می‌داند چه می‌خواهد و برای به‌دست‌آوردنش تلاش می‌کند.

اما چند ماه بعد، رفتار کاوه تغییر کرد. تماس‌هایش کمتر شد و گاهی ساعت‌ها ناپدید می‌شد، بدون اینکه توضیحی بدهد. وقتی سارا درباره این تغییرات سؤال می‌کرد، کاوه می‌گفت بیش از حد حساس شده و نباید برای هر مسئله کوچکی بحث راه بیندازد.
مدتی بعد، سارا متوجه شد کاوه هم‌زمان با زن دیگری نیز در ارتباط بوده است. وقتی با او روبه‌رو شد، انتظار داشت دست‌کم توضیحی بشنود؛ اما کاوه به‌جای پذیرفتن مسئولیت، گفت: «من هیچ‌وقت نگفتم آدم بی‌نقصی هستم. تو خودت تصمیم گرفتی به من اعتماد کنی.»
برای سارا، دردناک‌ترین بخش ماجرا فقط خیانت نبود؛ بلکه این بود که کاوه ظاهراً نمی‌توانست درک کند چرا رفتار او تا این اندازه آسیب‌زننده بوده است. او به‌جای توجه به احساسات سارا، بیشتر نگران این بود که چرا موضوع برملا شده و چه پیامدهایی ممکن است برای خودش داشته باشد.
کاوه گاهی در مهمانی‌ها الکل می‌نوشید و سابقه مصرف مواد محرک نیز داشت. می‌گفت این مواد باعث می‌شوند انرژی بیشتری داشته باشد و بتواند شب‌های طولانی را بدون خستگی بگذراند. بااین‌حال، بعضی شب‌ها پس از مصرف، بی‌قرارتر می‌شد، تصمیم‌های عجولانه می‌گرفت و بیشتر در معرض درگیری قرار می‌گرفت. چند بار هم پس از نوشیدن الکل، در موقعیت‌هایی رانندگی کرده بود که این کار می‌توانست جان خودش و دیگران را به خطر بیندازد.
وقتی یکی از دوستانش درباره این رفتارها هشدار داد، کاوه خندید و گفت: «من بلدم خودم رو کنترل کنم. این اتفاق‌ها برای آدم‌هایی می‌افته که نمی‌دونن دارن چی کار می‌کنن.»
اما مشکلات به‌تدریج جدی‌تر شدند. پس از یک درگیری در مهمانی، با پیامدهای قانونی روبه‌رو شد. خانواده‌اش از او خواستند این بار مسئولیت رفتارش را بپذیرد و برای بررسی وضعیتش کمک حرفه‌ای بگیرد. کاوه ابتدا با عصبانیت مخالفت کرد و گفت همه علیه او موضع گرفته‌اند. تنها زمانی حاضر شد درباره مراجعه به متخصص فکر کند که متوجه شد ادامه این وضعیت ممکن است شغل و آزادی‌اش را نیز به خطر بیندازد.
در جلسه اولیه، وقتی از او درباره آسیب‌هایی که رفتارهایش به دیگران وارد کرده بود سؤال شد، بیشتر درباره عواقبی صحبت کرد که خودش متحمل شده بود. او می‌گفت از اینکه دیگران به او اعتماد نمی‌کنند ناراحت است، اما کمتر درباره این موضوع حرف می‌زد که چرا اعتمادشان را از دست داده است.